ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...

اسمش بابا زادگان بود. صداش می زدند"بابا"،دیگر حوصله ی"زادگانش"را نداشتند. صدا می زدند "بابا.." وقتی بر می گشت سینه می زدند و می گفتند "....قربان نعش بی سرت" می خندید و سر تکان می داد.

با بی سیم چی دو تایی آمده بودند بیرون پتوها را بتکانند.دور و برشان خاک بلند شد و همه چیز به هم ریخت. وقتی خاک نشست، دیدیم موج پرتشان کرده توی سنگر.هر دو شهید شده بودند.سر بی سیم چی روی شانه ی بابا بود،مثل وقتی که یکی سرش را می گذارد روی شانه ی دیگری و می خوابد. بابا هم سر نداشت.

"بابا قربان نعش بی سرت"

                                                                 بر گرفته از کتاب حیات عشق




برچسب ها: بابا زادگان، نعش بی سرت، سنگر،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط 598i | نظرات ()
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :