ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...

کمک به یاران برادر

همسر شهید برونسی می گفت : از اینکه آنجا چه کاره است و چه مسئولیتی دارد، هیچ وقت چیزی نمی‌گفت، ولی از مسائل معنوی جبهه زیاد برام حرف می‌زد.
یک‌بار می‌گفت: «داشتیم مهمات بار می‌زدیم که بفرستیم منطقه. وسط کار، یک دفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه، با چادری مشکی. پا به پای ما کار می‌کرد و مهمات می‌گذاشت توی جعبه‌ها. تعجب کردم. تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم بچه‌های دیگر اصلاً حواسشان به او نیست، انگار نمی‌دیدندش. رفتم جلو، سینه‌ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم: خانم! جایی که ما مردها هستیم، شما نباید زحمت بکشید...
رویش طرف من نبود. به تمام قد ایستاد و فرمود: مگر شما در راه برادر من زحمت نمی‌کشید؟

 یاد امام حسین(ع) از خود بی‌خودم کرد. گریه‌ام گرفت. خانم فرمود: هرکس که یاور ما باشد، ما هم او را یاری می‌کنیم...

(ساکنان ملک اعظم/ ج2/ ص76)




برچسب ها: همسر شهید برونسی، مهمات، یاد امام حسین،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مهر 1390 توسط 598i | نظرات ()
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :