ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
بسمه تعالی
رسیدن به معرفت گاه به اندازه یک عمر از انسان زمان می گیرد...
گاه در مسیر رسیدن به این معرفت باید رنج دوران خورد..
اما سئوالی که همیشه در ذهن کوچک و حقیر من شکل می گیرد این است که چه چیز سبب شده بود تا در دورانی نه چندان دور ، انسانهایی از جنس خود ما به این معرفت برسند ؟
در جبهه های ما چه می گذشت که انسان با حضور در آن جمعها از فرش به عرش پرواز می کرد...
سید حمید میر افضلی (معروف به پابرهنه) و سید حمید ها چه دیده بودند که یک شبه ، ره صد ساله را می پیمودند...
متن حاضر تنها یک نمونه از دریای پر عظمت دفاع هشت ساله ماست...

*سیدحمید از كودكی ناآرام بود. گوش به حرف كسی نمی‌داد. اهل هرچیز بود جز درس. می‌گفت دوست دارم كار كنم ولی كار بهانه‌ای بود برای فرار از دیوار‌های تنگ مدرسه و كلاس . سركش شده بود. از هر كس كه قصد نصیحتش را داشت بیزار بود و برادر بزرگ‌تر آسیداحمد هر چه كرد نتوانست آرامش كند...

*وقتی سیدحمید بزرگ شد دیگر قلدری او محدود به چهار دیواری خانه و مدرسه نبود. از هركس خوشش نمی‌آمد پاپیچش می‌شد. اهل محله همه از او گریزان بودند. از رودررویی با او واهمه داشتند..
فكر می‌كرد با دیده شدن و نیش چاقو نشان دادن می‌تواند احترام را بفهمد. همة پول توی جیبش را خرج كفش و لباس و ظاهر خودش می‌كرد تا شاید با آراستن ظاهر، همه او را صاحب كمالات بدانند، ولی نتیجه برعكس شد.با تمام این خصوصیات سید حمید دارای مرام هم بود...
 
*سیدحمید برای همه قلدر بود به جز بی‌بی. خشم مادر او را به وحشت می‌انداخت. از عاق شدن می‌ترسید...

*سالهای شروع انقلاب مصادف بود با تحولاتی بزرگ برای سید حمید. گاه حمید هم در مقابل شلوغی‌ها و تظاهرات دیده می‌شد؛ البته نه از سر همراهی، بلكه از سر كنجكاوی....

*یك‌روز وقتی به خانه برمی‌گشت. جسد غرق در خون سیدرضا (برادرش) را در حیاط منزل دید. به جای پدر و بی‌بی دیگران را گریان و عزادار دید. آنچه در مقابل چشمانش بود باور نمی‌كرد.. طاقت نیاورد، نعره كشید و بر سر و صورت خود كوبید. هیچ‌كس نتوانست او را آرام كند، جز بی‌بی...

*سیدحمید می‌دانست دچار بحران درونی شده است. همین بحران او را به تنهایی و انزوا كشاند. سیدحمید كه فكر می‌كرد بزن‌بهادر محله است، دنیا را در همین محله می‌دید؛ حالا حیران شاهد شجاعت كسانی بود كه همواره آنها را بزدل و ترسو می‌دانست؛ كسانی كه از نزدیك شدن به او تردید داشتند و او تردید آنها را از ترس آنها می‌دانست...

*قبل از اینكه سیدحمید فرصت یابد كه خود را از حیرت اتفاقات دوران انقلاب و شهادت برادر برهاند، عراق به كشور حمله كرد. خیلی زود جوان‌های هم‌سن و سال و حتی كوچك‌تر از سیدحمیددسته‌دسته راهی جبهه‌ها شدند.
سیدحمید هر روز در كوچه و محله به بچه‌های آشنایی برمی‌خورد كه لباس خاكی ساده‌ای بر تن و ساكی بر دوش راهی مسجد یا محل اعزام نیرو بودند تا اعزام شوند. ؛ اما مدتی بعد عكس خندان آنها بر در و دیوار محله نصب می‌شد و جسد تكه‌تكة آنها را به عنوان شهدای جنگ تشییع می‌كردند و در قطعه‌های ویژه به‌نام «مزار شهدا» دفن می‌نمودند...

*خلاء درونی سیدحمید، هرروز بیشتر می‌شد...

*روزی یك پمپ بنزین آتش می‌گیرد و آتش به بقالی نزدیک آن می رسد. خانه آن بقال چسبیده به مغازه‌اش بوده و آتش می‌رود به خانه‌شان هم می‌رسد. زن و بچه آن مرد بیچاره می‌مانند تو محاصرة آتش. سیدحمید و دوستاش ایستاده بودند سر فلكه به حرف زدن كه آتش را می‌بینند. و صدای زن و بچه را می‌شنوند. سیدحمید خودش را می‌زند به آتش، می‌رود بچه‌ها را از آتش می‌كشد بیرون. وقتی رفت خانه یك دستمال كشید روی دستش و اصلا به روی خودش نیاورد كه سوخته! از او پرسیدم: چی شده؟ فقط گفت: چیزی نیست. بعدها كه دستش خوب شد بالاخره به حرف آمد و گفت: نمی‌شد دكان بقالی را بذارم بسوزد. اگر زن و بچة آن بیچاره طوری‌شان می‌شد، من تا آخر عمر خودم را نمی‌بخشیدم...

*یكی ازكامیون‌دار‌ها كه كاروان كمك‌های مردمی به جبهه را بار زده بود. سیدحمید را دور میدان دید و به شوخی به او گفت: تو دیگه نمی‌خوای آدم بشی؟ سیدحمید گفته بود: چه جوری؟ راننده جواب داده بود: چه جوریش با من.
شب رفته بود پشت در توی سرما خوابیده بود. راننده كامیون كه قول سیدحمید را باور نداشت، خود را در مقابل عمل انجام شده می‌دید. او را با اكراه با خود به جبهه‌های جنوب برد.
اولین سفر سیدحمید به جنوب، سفر از نقطه‌ای جغرافیایی به نقطه‌ای دیگر نبود. هجرتی بود دایمی و مستمر از عالم اوهام به عالم معنا...

*اینکه در آن سفر چه شده بود و سید حمید چه دیده بود ، خدا می داند ؛ اما آن سفر کار خودش را کرد...

*همیشه و همه‌جا با پای برهنه می‌رفت. می‌گفتیم چرا پابرهنه می‌ری؟ می‌گفت راحت‌ترم، اما واقعاً چیز دیگری را می‌دید كه ما نمی‌دیدیم. چه دیده بود كه ما نمی‌دیدیم؟
افسوس سال‌های از دست رفته را می‌خورد و همیشه خود را سرزنش می‌كرد. شب‌ها با پای برهنه در بیابان پر از خار پرسه می‌زد. زمزمه‌ها و فریادهای شبانه او آشناترین صدا برای نزدیكانش بود. اندك‌اندك برهنگی پا برایش عادت شد تا جایی كه به سید پابرهنه شهرت یافت...

*یك بار كه می‌رفت جبهه، وقت بدرقه دم در به همه گفت: دوست ندارم فكر كنید كه این جنگ برای ما بلا و مصیبت است. به خداوندی خدا قسم كه ما وقتی جبهه هستیم، ساخته می‌شویم. همین جنگ است كه باعث شده جوانان ما ساخته شوند. چرا راه دور بروم. یكی‌اش خود من. آنجا برایم از صدتا دانشگاه بهتر است. به من می‌گفت: اگر پسر بودی با خودم می‌بردمت جبهه (خانم میرافضلی برادرزاده سیدحمید)

*آمده بود سر میدان شهدا. رفقا هم نشسته بودند. معمولا صحبت كم می‌كرد. دربارة خودش داشت صحبت می‌كرد بهش گفتیم جبهه چه جور جایی است؟ سیدحمید حادثه‌ای را كه به چشم دیده بود برایشان تعریف كرد:
جریان زن جوان سوسنگردی كه نوزاد بغلش را از داخل وانت به بیرون پرتاب كرد. سیدحمید وقتی عصبانی به آن شخص اعتراض كرد، زن گریان اعتراف كرد این بچه ثمرة تجاوز عراقی به اوست، باید با او چه كنم. سیدحمید به دوستش گفت: رفتم تا این اتفاق در كوچه و محلة شهرم رخ ندهد. دوستش به هم ریخت. خاك بر سر من كه اینجا بنشینم تا دشمن با ناموس هم‌وطنم این‌طور رفتار كند...

*سیدحمید از زبده‌ترین نیروهای اطلاعات و عملیات شده بود تا جایی كه سمت فرماندهی اطلاعات‌وعملیات قرارگاه كربلا را برعهده‌اش گذاشته بودند تا در ركاب سردار جاویدالاثر شهید علی‌هاشمی به میهن خویش خدمت كند و به‌ندرت می‌توانستیم او را در میان خود ببینیم...

*گاه چندین بار در میان یگان‌های دشمن گم می‌شد. حتی به شهر‌های مختلف عراق سفر می‌كرد كه در همین سفرها بود كه همراه یاران خویش به كربلا رسید. كمتر كسی خبر داشت كه سیدحمید بارها به زیارت عتبات نائل شده بود اما به هیچ‌كس جز اهل سرّ چیزی نمی‌گفت...

*اولین باری كه شیمیایی زدند، سیدحمید شیمیایی شد.. زیر گلویش تاول زده بود. گفتیم سید چی شده؟ می‌گفت هیچ چی. می‌دانست چیه. گفتم سید خیلی عجله داری، كجا می‌خوای بری؟ گفت محمود ان‌شاالله طولی نكشه كه با جدم فاطمه زهرا(سلام الله علیها) محشور شوم. فكر كنم اون بعدازظهر كه دیدمش دو روز بعد به شهادت رسید...

*سیدحمید تو جبهه طراح و فرمانده‌مان بود. ما هیچی نداشتیم. عراقی‌ها هم می‌آمدند جلو. آمدیم به سید گفتیم: این‌ها حمله كرده‌اند. گفت: مسئله‌ای نیست. انگار نه انگار كه حمله است. خدایا چه كنیم. هی دلهره، هی اضطراب. آمدیم و گفتیم: دارند می‌آیند.
گفت:خوب برسند. عراقی‌ها حسابی رسیدند نزدیك. سید تیربارش را برداشت و حمله كرد. باور نمی‌كنید كه عراقی‌ها چقدر سلاح و مهمات جا گذاشتند. عدة زیادی از آن‌ها یا كشته شدند یا زخمی. همان‌جا بود كه هم تفنگ دستمان آمد، هم فشنگ، هم ماشین...

*سیدحمید برای اولین بار بود كه می‌رفت برای شناسایی. با دو نفر از نیرو‌های چمران می‌رفته كه همان اوایل دوره دیده بودند. یك افسر ارتش هم با آن‌ها همكاری می‌كرد. دو نفر بسیجی و حمید و یك نفر دیگر، شب حركت می‌كنند. صبح می‌فهمند وسط عراقی‌ها گرفتار شده‌اند.
افسر ارتشی می‌گوید: یعنی چه بلایی سر‌مان می‌آید؟ سیدحمید می‌گوید: راحت باشید! یك آیه قرآن می‌خواند و می‌گوید: مطمئن باشید كه آن‌ها دیگر ما را نمی‌بینند. حاج احمد امینی هم آنجا بوده. آیة وجعلنا... را می‌خوانند و حركت می‌كنند.
سیدحمید می‌گفت: بعد از چهار كیلومتر پیش‌روی در جبهة عراقی‌ها، تازه آنها متوجه شدند كه ما عراقی نیستیم. شروع كردند به تیراندازی. آن افسر این چیزها برایش معجزه بود. آن‌قدر سجده كرد و گریه كرد و «یا حسین(ع)» گفت كه دل همه شكست. دیگر ولمان نكرد. همیشه همه جا فقط با ما می‌آمد...
 
*چند بار بهش گفتم: ازدواج كن. گفت: اگر جنگ تمام شد و من زنده ماندم چشم! با اصرار زیاد من راضی شد كه ازدواج كند. گفتم حالا كی را می‌خواهی؟ گفت: فرقی نمی‌كنه. فقط می‌خواهم خانواده‌اش خوب و با ایمان باشند و شرایط من را كه در حال رفت‌وآمد به جبهه هستم درك كند. من حرفی ندارم. شل شدم سكوت كردم از آن به بعد حرفی از دامادی نزدم...
 
*حاج همت خود را به سنگر بچه‌های کرمان رساند با بدن خاکی و چشم های قرمز، هیچ کس نمی‌دانست او همت است.گفت نیرو می‌خواهیم. بی سیم چی قاسم را گرفت، قاسم بعد از اینکه فهمید همت است دستور داد هر چه نیرو می‌خواهد در اختیارش بگذارند.قرار شد مهدی شفازند و سیدحمید و حاج همت بروند خاکریزی که نیروهای سیدحمید بود به حاجی تحویل بدهند. مهدی به سیدحمید گفت: بیا تو با موتور من برو. من می‌خواهم با موتور حاج همت برم، سیدحمید پذیرفت ولی قبل از حرکت بی سیم چی فریاد زد؛ مهدی ، قاسم کارت دارد.حرف حاج قاسم 2 جمله بود: هر چه همت خواست به او بدهید.
وقتی بازگشتم سیدحمید را دیدم که ترک موتور همت نشسته و با دست به من اشاره کرد.دانستم که می‌گوید دفعه بعد نوبت توست، لابد سیدحمید و حاجی با هم قراری داشتند کسی چه می داند...

*خدا رحمت کند محمد باقری را. خواب دید محله ی قطب آباد سبز پوش شده. وقتی صبح آمد خوابش را تعریف کرد، هر کس تعبیری داشت. هیچ کس فکرش را نمی کرد که آن شال سبز نشان سید بودن است. هیچ کس فکرش را نمی کرد سید شهید شده باشد. من که برای تشییع جنازه اش نبودم ولی بچه هایی که رفته بودند، آمدند و گفتند مردم عزا دار نبودند قطب آباد عزادار بود. آن قدر پرچم زده بودند که ما تا حالا چنین چیزی ندیده بودیم. خواب محمد علی این طور تعبیر شد..

*خبر آوردند سیدحمیدم شهید شده. دلم شكست. آوردنش در خانه تا ببینمش. رفتم بالا سرش گفتم: ننه علیك سلام، به آرزوی خودت رسیدی. خوش به سعادتت!

*مردم كه برای شهداشون مراسم می‌گرفتند ماهم می‌رفتیم مراسم. همة مادرای شهدا می‌آمدند می‌گفتند: سیدحمید شهید آنها هم بوده. بعد فهمیدم چون می‌رفته به آنها سر میزده و به امرشان ‌رسیدگی می کرده، خودشان را مادر او می‌دانستند...

*نمی‌خواستم به آقام بگم. اول از زخمی شدنش گفتم و شك به جانش انداختم، بعد از آقام شنیدم كه گفت خدا رحمتش كند. انگار به آقام الهام شده بود. به همان خونسردی روز رفتن داداش رضا. دست دعا به طرف آسمان بلند كرد و گفت: خدایا از ما قبول كن! مادرم هم همین را گفت. حتی محكم‌تر و خونسرد‌تر از آقام...

*آن روز فقط سیدحمید را تشییع كردند. سیدحمید را بردیم كنار سیدرضا دفن كردیم. جنازه‌اش را هم دیدیم. آدم صحنه را مستقیم ببیند خیلی ناراحت می‌شود. دل و جرأت و نفس می‌خواست كه آدم ببیند برادرش، پارة تنش، نه چشم دارد، نه دست، نه پهلو...(سیدمحمود میرافضلی، برادر سیدحمید)

*وقتی جنازة بقیة شهدا را آوردند، تا فلكه بیشتر تشییع نمی‌شد. اما تابوت این شهید، هم به خاطر سید بودنش، هم به خاطر خوبی‌هایی كه داشت و رشادت‌های بی‌شمارش، تا گلزار شهدا بدرقه شد. ما هیچ چیز از كار‌هایی كه در جبهه كرده بود نمی‌دانستیم. حتی نمی‌دانستیم چه‌كاره است. هر وقت كه می‌رفت جبهه، با كاروان بسیجی‌ها نمی‌رفت. تنها می‌رفت. نمی‌خواست كسی از كارش سر دربیاورد كه آنجا چه كار می‌كند...

*سیدحمید را همه با هم دفن كردیم. حسین باقری بعد از او شهید شد. من و یك نفر دیگه داوطلب شدیم كه قبر حسین باقری را پایین پای سیدحمید بكنیم. گفتم: حالا دیگر قبركن نمی‌خواهد كه ثوابش هم به ما برسد.
وقتی قبر را كندیم و رسیدیم به لحد، شروع كردیم به كندن پایین پای سیدحمید. یك لحظه آنجا سوراخ شد و من دیدم یك بوی عطری آمد. من دیگر نفهمیدم چی شد.
آن حاجی گفت: این بوی عطر از كجا آمد؟ گفتم: از اینجا.
گفتم برود بالا. بعد دست كردم تو آن سوراخ كه ببینم بدن آن سید اولاد پیغمبر سالم است. حس كردم انگار همین یك ساعت پیش او را دفن كرده‌اند، به این تازگی بود(حاج محمد آذین)...
روحش شاد - برگرفته از ماهنامه رایان نر مهر 87 و سایت سید حمید میر افضلی با کمی تغییر و تخلص



طبقه بندی: سیره عملی شهداء، 
برچسب ها: پابهنه، زن جوان سوسنگردی، زیارت عتبات، قلدر، سید حمید میر افضلی، لباس خاکی، فرمانهده اطلاعات عملیات قرارگاه کربلا، علی هاشمی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مهر 1390 توسط 598i | نظرات ()
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :