ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
یک پسر بچه دیدم مجروح افتاده بود گوشه ی سنگر...
نشستم کنارش بهش گفتم : وایسا الان می رم برات آب میارم ...
دستم را گرفت . گفت : نه حاجی آب می خوام چی کار ! فقط برو از اینجا !!!
اصرار کردم که نه حتما باید برات آب بیارم..
باز گفت : آب نمی خوام  برو .. نیگا کن الان که آقام داره میاد اگه تشنه نباشم ، چه جوری توی صورتشون نگاه کنم !!!
منبع :کتابچه حیات عشق




طبقه بندی: تلنگر، 
برچسب ها: پسر بچه، سنگر، تشنه، حاجی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 آبان 1390 توسط 598i | نظرات ()
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :