ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
با سلام
اهل نوشتن مطالب بلند و طولانی نیستم اما دیدم مطلب زیبائیست حیفم اومد ازش براحتی رد بشم...
بسمه تعالی
حوالی ظهر بود، گرما بیداد می‌كرد، دشمن كه از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود با تمام قوا سعی در باز پس گیری ارتفاعات داشت. نور آفتاب به سود آنها بود. رزمنده‌ها كه تمام شب مشغول عملیات بودند در این ساعات كمی‌ خسته به نظر می‌آمدند. تداركات نرسیده بود و بچه‌ها تشنه بودند...
در جایی‌كه فرمانده مقرر كرده بود، خسته وتشنه كیسه‌های شن را پر می‌كردند تا از گزند تركش‌های توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود. چون نه فرصتی برای این كار بود و نه خبری از تداركات. دوربینم را برداشتم و به قصد روحیه‌دادن به بچه‌ها و گرفتن عكس در مسیر خاكریز حركت كردم. صدای سوت توپ و خمپاره باعث می‌شد دائم خیز بروم. بچه‌های رزمنده به خوبی با این صداها آشنا بودند. گوش‌ها عادت می‌كند و می‌توانی بفهمی كه این صدای توپ از طرف خودی‌هاست یا دشمن تا بیجا خیز نروی.
نمی‌دانم برای چند دقیقه چه شد كه عراقی‌ها جهنمی به پا كردند و چنان آتشی روی ما ریختند كه مدتی درازكش روی زمین ماندم و با اصابت هر خمپاره و توپی بالا و پایین می‌شدم. كمی آرامش كه ایجاد شد، بلند شدم تا اطرافم را بینم. در ابتدا دود حاصل از این همه انفجار و خاك باعث شد درست متوجه اوضاع نشوم،گوش‌هایم تقریبا چیزی نمی‌شنید. به نظرم آمد كه زمان از حركت باز ایستاده. از موج انفجارها كمی گیج بودم...
دیدم بچه‌های زیادی به روی زمین افتاده‌اند. در همین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد كه صورتش از برخورد خمپاره به كنارش سیاه شده بود و تركش‌های آن تمامی صورتش را گرفته بود. بی‌اختیار دوربینم را بالا آوردم و عكسی از او گرفتم. در حال حركت بود و برای این‌كه به زمین نیفتد از لبه‌های سنگرهای شنی كمك می‌گرفت. جلو رفتم. صدای زمزمه‌اش را می‌شنیدم كه به آرامی می‌گفت:«آقا اومدم. حسین جان اومدم.»
وقتی به او رسیدم، دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل كردم. همچنان نجوا می‌كرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم و به او گفتم «عزیزم، فدات بشم، چیزی نیست.» ...
بعد از لحظاتی دیگر
نجوا نمی‌كرد و به آسمان چشم دوخته بود. امدادگر آمد، اما..،. لحظه‌ای بعد گفت: «كاری از دستم بر نمی‌یاد، شهید شده. برادر، زحمت می‌كشی ببریش معراج شهدا...!»
در حالی‌كه تمام بدنم می‌لرزید، او را بغل كردم. انگار فرشتگان زیر پیكر پاكش را گرفته بودند. آن‌قدر سبك بود كه به راحتی در بغلم جای گرفت. از زمین بلندش كردم. امدادگر با دست، محل معراج شهدا را نشانم داد. قبل از این‌كه او را در كنار سایر شهدا بگذارم، صورتش را بارها و بارها بوییدم و بوسیدم؛ به خدا بوی عطر گل یاس می‌داد...

با کمی تلخیص برگرفته از نشریه 42 امتداد- نویسنده مطلب :برادر سیدمسعودشجاعی




طبقه بندی: سیره عملی شهداء، 
برچسب ها: جسد سوخته، حوالی ظهر، ارتفاعات قلاویزان، عملیات، تدارکات، فرمانده، خمپاره، ترکش توپ، سنگر، خاکریز، عراقی ها، جهنم، معراج شهدا، عطر گل یاس، نشریه 42 امتداد، سید مسعود شجاعی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط 598i | نظرات ()
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :