ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
سلام
امشب ، شب سیزده ماه مبارک رمضونه و دلم بد جوری گرفته ...
همیشه همین طوریه ، منظورم در مورد آدمهاست ... تا موقعی که هستن ، کسی قدرشون رو نمی دونه ، همین که یه اتفاقی براشون میافته ، تازه یادمون می افته که چقدر اونا رو دوست داشتیم... چقدر دلمون براشون تنگ میشه... و چقدر جای خالی و نبودشون برامون احساس میشه....
پست امروز را به نام همه دوستان شهیدم می نویسم ...
شهید محمد سلیمانی
شهید حجت الله رحیمی
و شهدای خادم راهیان نور (1) که وقتی یه کم بهشون فکر میکنم ، تمام دنیا مثل یه آوار روسرم خراب میشه ... یاد خوبیهاشون ، بزرگیهاشون ، جوانمردیهاشون و... که میکنم ، بد جوری دلم هواشونو می کنه ...
روا بود که گریبان زهجر پاره کنم
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم
دلم برا محمد عزیز خیلی تنگه ...
میوندار هیاتمون (2) بود...
قدیما وقتی می اومد وسط ، همه می زدیم کنار... وسط و گود هیات به نامش بود...
قد رشید و صدای مردونش خیلی به گرم کردن مجلس امام حسین (سلام الله علیه) کمک می کرد...
عشق حاج منصور و آقا نریمان داشت و همیشه خدا یه نوار کاست از اونا همراهش بود...
این اواخر به دلائل مختلف از جمله ماموریتهای محوله از طرف سپاه خیلی کمتر هیات می اومد..
مقید بود هر جا بره ، دهه محرم بیاد هیات...
چون کمی دور شده بود از فضای هیات و به قولی ، ما تازه به دوران رسیده ها گود هیات را دستمون گرفته بودیم ، دیگه وسط نمی اومد...
می اومد و ته هیات می نشست و ...
اما با تمام این حرفها مقید بودیم شب تاسوعا و عاشورا به هر قیمتیه بیاریمش جلو..
بدون اقراق وقتی می اومد وسط گرمی خاصی به محفل و هیات می داد...
با صدای بلند فریاد می زد : ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...
صدای گریه هاش هنوز توی گوشمه ...
سال 79 که جذب سپاه شد را هیچ وقت فراموش نمی کنم... خیلی لباس سبز سپاهیان امام زمان (عج الله تعالی فرجه) برازنده تنش بود...
مادرش می گفت : احترام خاصی برای این لباس قائل بود...
بعد از شش ماه و گذراندن دوره عمومی آموزشی در همدان ، جهت دوره تخصصی به رسته توپخانه منتقل می شود...
اما خیلی دوست داشت تا در دوره های نیروهای ویژه صابرین سپاه آموزش ببیند... دو سه باری هم تلاش کرد و دوره ها را شکسته بسته رفت اما در نهایت نتوانست به طور کامل آموزش ببیند....
عاشق دنیای سنتی بود . موسیقی سنتی ، فضای و دکور سنتی ...
عاشق این شعر بود : مرغ سحر ناله سر کن....
یکی از دوستان می گفت : روز آخری که می خواست از قم اعزام شود ، پای اتوبوس به من گفت دعا کن شهید بشم .. و من از این جمله او خیلی جا خوردم ...
این اواخر خیلی داوطلبانه به ماموریتهای سپاه می رفت ...
تغییر برای همه دوستانش محسوس بود...
خیلی به نماز اول وقت مقید شده بود...
تک تیرانداز موفق گردان بود .. توی چندین مسابقه نیز مقام آورده بود...
ورزش باستانی در لشکر و گردان راخودش راه انداخت...
و در آخر هم در ارتفاعات زیر زمینه جاسوسان در سردشت طوفان و کولاک سرنوشت غمناکی را برای او و دو رفیق همراهش (3) رقم زد و در 28 اسفندماه 1390 تنها دو روز مونده به عید نوروز به سپاه امام عصر (عج الله تعالی فرجه) ملحق شد...
بعد از شهادتش خوابش را دیدند گفته بود تمام مراحل غسل و کفن را می دیده و وقتی هم که جسد او را درون قبر می گذاشتند دو بال در اورده و از اونجا به سپاه امام عصر (عج الله تعالی فرجه) ملحق می شود....
روحشان را شاد کنیم با قرائت یه سوره فاتحه....
پی نوشت :
1) سید شآنی - علی مزینانی - کرامت انصاری - محمدسلیمانی - حجت الله رحیمی و... شادی روحشان صلوات)
2) هیات محبین الزهرا (سلام الله علیها) که شبهای سه شنبه در منطقه خ توحید خ مالک اشتر قم برنامه دارد....
3) شهیدان سعید غلامی شهروز و شکارچی



طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: شهید سلیمانی، شهید شهروز، شهید شکارچی، مزینانی، حجت الله رحیمی، صابرین،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 مرداد 1391 توسط 598i | نظرات ()
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :