ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
سلام
و باز هم محمدعزیز...
به هر بهونه ای میرم سراغش...
اینبار بهونه ام تولد دختر شهید بود... جشن دو سالگیش که دو سه روز پیش برگزار شد...
این متن پائین رو از قول برادر عزیزم امیر آقای نجفی می نویسم....
محیا جیگر بابا بود ...
وقتی به دنیا اومد به من زنگ زد سر کار بودم
گفت : امیر اسم محیا تو قران هست
گفتم : آره گفت : آیه اش چیه ؟
براش چند تا آیه پیدا کردم که محیا توش بود...
کلی ذوق کرده بود.
یه شعری بود هلالی میخواند اللهم الرزقنا محیا ، محیای من ...
صوتش رو براش بردم ریخت تو کامپیوترش
توی دیسکتاپش عکس محیا بود من براش کمی ادیت کردم خیلی حال کرد
و محیا بود و محیا بود و محمد
محیا هست و محیا هست و محمد...
راستی محیای عزیز ، تولدت مبارک...
مباد که غم بی پدری بروی گونه هات بنشینه...
همیشه و هر جا دست پدر شهیدت و سایه وجودیش بر سرت باشه....



طبقه بندی: سیره عملی شهداء، 
برچسب ها: محیا سلیمانی، محمدسلیمانی، هلالی، عکس محیا،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 شهریور 1391 توسط 598i | نظرات ()
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :