ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
صدای زنگوله ها و هجمه بادها و سکوتی محض و کاروانی تحت تاثیر گرمای دشت ، آرام و خرامان ، ازخود جای پایی به وسعت تاریخ به جای می گذاشت!
کودکی در میان آغوش و دخترکی خسته  از  شیرین زبانی و بازیگوشی در کجاوه ای یک طرف دیگر همان تاریخ روی زانوی عمه ای خوابش برده ست. و علمی که گویی سر آرام گرفتن و خفتن ندارد و مردی با این همه اهل و عیال و نزدیکان ...
 آنچه مشخص است ، این کاروان بوی خون می دهد!
و نغمه استرجاع و صدایی آرام ،چنین می گوید : این کاروان می رود و اجل از پی اوست!
همه چیز همانجا تمام می شود وقتی تمام دنیای او بگوید : اولسنا بالحق ؟
و او پاسخ آری اش را چنین پاسخ بگیرد که : باکی نیست !
راه او خون می طلبد ، مرد کیست ؟! ...




طبقه بندی: تلنگر، 
برچسب ها: زنگوله ها، کجاوه ها، استرجاع، اجل، علم،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 12 آذر 1389 توسط 598i | نظرات ()
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :