ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
سوار بر اسب در بیابان می تاخت. مدام آن کلام غریبانه ی امام در یادش می آمد که گفته بود: «طرماح! زود برگرد!» و همان لحظه، فهمیده بود که مولایش چقدر تنها شده که از او می خواهد زود برگردد. اما رفته بود.
باید آذوقه ای را که تهیه کرده بود، به خانواده اش می رساند. از امام اجازه گرفته بود و امام اجازه داده بود. اگر نمی خواست، می گفت: «طرماح نرو!» اما نگفته بود، و او ندانسته بود که این خاندان، کسی را به ماندن و نرفتن مجبور نمی کنند.
به امام گفته بود: «مولای من! تعداد شما خیلی کم است. همین لشکریان حر کافی هستند تا یاران شما را از پا درآورند. چه رسد به آن سپاه عظیمی که برای مقابله با شما، در کوفه گرد آمده اند. اگر صلاح می دانید، پیش از عزیمت به کوفه، به قریه ما بیایید. آنجا بیست هزار مرد جنگی در رکاب شما تدارک می بینم که تا زنده اند، گزندی به جان شما نرسد.» و امام از عهدش با مردم کوفه گفته بود و اینکه باید برود.
سوار بر اسب در بیابان می تاخت تا زودتر به سپاه کم تعداد امام ملحق شود و در رکابش شمشیر بزند. خبر نداشت که چند روزیست سر امام بر روی نیزه، قلب زینب را به درد می آورد...




طبقه بندی: تلنگر، 
برچسب ها: طرماح، غریبانه، سپاه عظیم، مولای من، تدارک، سر امام، قلب زینب،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 آذر 1389 توسط 598i | نظرات ()
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :