ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
نائب قهرمان، دومین شهید دانشگاه شد
رایحه‌ای از زندگی شهید «علی‌عباس حسین‌پور»، دومین شهید دانشگاه علوم اسلامی «رضوی»

سال 45 به‌دنیا آمد. چهارمین فرزند خانواده بود. دوران ابتدایی را که تمام کرد، آیت‌الله «مدنی» وارد خرم‌آباد شد. دلش نمی‌خواست وقتش سر کوچه تلف شود. چند سال بعد، مکبّر نماز آیت‌الله مدنی بود.
تمام این سال‌ها را با جلسات آیت‌الله مدنی بزرگ شده بود. دوم راهنمایی بود که انقلاب پیروز شد. حالا دیگر آرام نمی‌گرفت، اهل کار و تلاش جمعی بود. آن‌چه را که آموخته بود، باید پیاده می‌کرد. 
مسئول انجمن اسلامی دبیرستان که شد، همة تلاش و دغدغه‌اش، اسلامی کردن دبیرستان بود. با منافقان و گروهک‌های ضد انقلاب در شهر هم درگیر بودند.
بهترین سرگرمی و تفریح او، خواندن کتاب و دومیدانی بود که با هیچ چیز عوضشان نمی‌کرد. از همه فرصت‌هایش استفاده می‌کرد، تابستان‌ها هم با برادرش به جوش‌کاری می‌رفت.
شهریور 59 که جنگ شروع شد، به عضویت واحد اطلاعات عملیات سپاه لرستان درآمد. رفت‌و‌آمدهایش به جبهه زیاد شده بود. دی ماه 61، توی یکی از درگیری‌های داخل خرمشهر مجروح شد. ترکش خورده بود به پایش. منتقلش کردند بیمارستان «آیت‌الله طالقانی» آبادان، بعد هم بیمارستان شهید «فیاض‌بخش» تهران.
مربی عقیدتی سپاه شده بود که عملیات «خیبر» شروع شد. طاقت نیاورد. آموزش را رها کرد و رفت عملیات. بار دومی بود که مجروح می‌شد؛ این بار خیلی سخت‌تر و عمیق‌تر. مدتی در بیمارستان «عیسی‌بن مریم» بستری شد.
یک سال بعد، سال 63، وارد دانشگاه «رضوی» شد. خیلی زود با میرزا جواد آقا آشنا شد، به منزلشان رفت‌و‌آمد داشت. دقیق و حساب شده درس می‌خواند. از وقت‌هایش خوب استفاده می‌کرد. اهل مطالعه بود، از فلسفه و عرفان گرفته تا تفسیر و اخلاق. مسئولیت‌ها مانع از مطالعه‌اش نمی‌شد. کتاب‌‌های زیادی داشت؛ قبل از شهادت خیلی‌ها را وقف دانشگاه کرد.
می‌خواست اول از همه از وابستگی‌هایش آزاد شود. جسمش را به هر شرایط سخت و ناخواسته‌ای عادت می‌داد. دانشگاه که بود، هیچ‌کس از مجروحیتش خبر نداشت. موقع مباحثه، دردش که زیاد می‌شد، پایش را دراز می‌کرد. فقط هم مباحثه‌ای‌هایش می‌دانستند كه ترکش در بدن دارد.
کتوم و کم صحبت بود، هیچ‌وقت مقام و مسئولیت، مغرورش نکرد. به دوستانش نگفته بود به چه ورزشی علاقه‌مند است. بعد از شهادت معلوم شد كه نائب قهرمان دومیدانی کشور است. آمده بودند وسایلش را جمع کنند، یک ساک پر از مدال نقره و طلا پیدا کرده بودند؛ چندین مقام دومیدانی داشت...
غروب بیست‌و‌سوم بهمن سال 64، «والفجر مقدماتی 8» بود. رفته بود تا برای نماز مغرب وضو بگیرد. در همین حال بود که میگ‌های دشمن، منطقة عملیاتی فاو را بمباران کردند. چند لحظه بعد، عباس دیگر چیزی نمی‌گفت، کسی هم منتظر جواب نبود؛ ترکش‌ها کار خود را کرده بودند...
توی وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «امروز در این غروب، تصمیم خود را گرفته‌ام، من می‌روم. چندی قبل در تشیع جنازة شهیدی یک بار و فقط یک بار، بویی از بهشت، بوی دل‌نوازی که تا آن زمان استشمام نکرده بودم، حس کردم. من می‌روم؛ با کوله‌باری از گناه و معصیت. به این خاطر طالب شهادت هستم که بعد از شهادت، آقایمان بر سر بالیمان خواهد آمد و گنهکارانی هم‌چون مرا شفاعت خواهد کرد. 
خدایا! از تو می‌خواهم در لحظه‌ای که شهادتم می‌رسد، از تمام دوستی‌ها و عشق و محبت‌ها، جز دوستی و محبت به خودت، آزادم سازی. 
بارالها! دلم چنان گرفته که گویی غم دنیا همگی بر من وارد گشته. دلم از این دنیای مادی، از هواهای نفسانی، از وسوسه‌های شیطانی، از گناهان کبیره و صغیره، از زیر پا گذاشتن حق مظلوم و... گرفته. می‌خواهم بال بزنم، پرواز کنم، عشق در وجودم موج می‌زند، معبود و معشوق مرا فرا می‌خواند. کفنم را بیاورید تا بپوشم. خون من از خون حسین(ع) و علی‌اصغر(ع) رنگین‌تر نیست
برگرفته از نشریه امتداد- شماره 56




طبقه بندی: سیره عملی شهداء، 
برچسب ها: علی‌عباس حسین‌پور، آیت‌الله مدنی، انجمن اسلامی دبیرستا، والفجر مقدماتی 8،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 خرداد 1390 توسط 598i | نظرات ()
درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :