ما تا آخرایستاده ایم ...
دستنوشته های یه پونصد و نود و هشتی ...
این هم تقدیم به همه فرزندان شهداء به خصوص  دختر کوچولوی ناز شهید محمد سلیمانی (محیا) که این روزها خیلی بی تاب پدر شهیدش محمد جان ماست ...
این زندگی قشنگ من مال شما
ایام سپید رنگ من مال شما
بابای همیشه خوب من را بدهید
این سهمیه های جنگ من مال شما



طبقه بندی: تلنگر، 
برچسب ها: تقدیم، فرزندان، شهدا، دختر، کوچولو، شهید، سلیمانی، محیا، قشنگ، سپید، سهمیه، جنگ، مال،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 خرداد 1391 توسط 598i | صلوات ()
به نام خدا
عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.
قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛
همان طور که عراقی ها می خواستند.
ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟
گفت: درس می خوندم.
گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟
گفت: چی دارید میگید؟! قبول نمی کردند بیام جبهه؛ خودم به زور اومدم؛ با گریه و التماس.
گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟
گفت: ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.
فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!
با جواب هایش نقشه ی عراقی ها را به آب داد.

کتاب دانش آموز، مجموعه آسمان مال آن هاست، ص49



طبقه بندی: تلنگر، 
برچسب ها: عراقی ها، دوربین، مصاحبه، جنگ، زور، رهبر، گریه، التماس، نقشه، دانش آموز، آسمان مال آنهاست،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 دی 1390 توسط 598i | صلوات بفرست ()

بسمه تعالی

استاد روپوش سفید و تمیزی پوشیده بود تا گرد گچ روی لباسش ننشیند...
صدایش به ما که ته کلاس نشسته بودیم سخت می رسید.
می گفت : تمام عضلات بدن از مغز دستور می گیرند ؛ اگر ارتباط مغز با اعضای بدن قطع بشود ، اعضاء هیچ حرکتی نخواهند داشت . اگر هم داشته باشند کاملا غیر ارادی و نامنظم خواهد بود.
حرف استاد که به اینجا رسید ، یکی از دانشجوها که مسن تر از بقیه بود و همیشه ساکت ، بلند شد و گفت : ببخشید استاد ! وقتی ترکش توپ سر رفیق منو از زیر چشمهاش برد تا یک دقیقه الله اکبر می گفت...

سالنامه منور 1386




طبقه بندی: تلنگر، 
برچسب ها: استاد، الله اکبر، عضلات بدن، غیر ارادی، نامنظم، حرکت، ترکش توپ، رفیق، چشمهاش، دقیقه، صدا،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 آذر 1390 توسط 598i | پست ثابت ()
چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم...
از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.
خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید ، انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم»...
برگرفته از خبر گزاری فارس کد خبر :108671



طبقه بندی: تلنگر، 
برچسب ها: حسن جانم، کانی مانگا،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط 598i | - ()
(تعداد کل صفحات:7)      1   2   3   4   5   6   7  

درباره وبلاگ
گفتند از او چیزی نمانده ست جز راهی نیمه تمام ...
آری برادر ! بار گرانی بر زمین مانده ست....
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
» . .
پیوند ها
نظر سنجی
» به نظر شما دلیل حمله عراق به ایران قرارداد الجزیره بود؟



پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو